پنجشنبه ۸ آذر ،۱۳۸٦

 

 

عاشق ابر شدم

تا که برايم

بدهد باران

عاشق  باران شدم

تا که پاکم کند از خاک

عاشق خاک شدم

تا بگيرد جسمم

تا ببينم روحم

عاشق روح شدم

تا ابد محو نگاه تو شوم

تو که از ابر برايم

ساختی باران

تو که از خاک

ساختی برای روحم پيکر

تو از عشق چه برايم ساختی؟؟؟!!!!

زندگي!!!؟

يادت نرود

من بدنبال توام ......

 


پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦

 

نسیم خنک شبهای بهاری

شب مهتابی و تکانهای درخت گیلاس

دخترک و عروسک همیشه غمخوارش

نشسته بر ایوان حیاط همیشه راز

باز می گوید از دل بیرحمش که چه کرد

با او و فهم و شعور دنیائیش

دخترک ارام می زند لبخند بر این

سرنوشت پر از موجیش

دل او می گوید از هر چه گذشت

بر روح پر از زخم و خاکیش

امشب دخترک است و عروسک و یک شب مهتابی

اما امشب یک باور پر از معنا

بر این روح پیوسته...

شکر....


پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦

 

 

در دلم اینبار

هوس ستاره دیدن

به تمنا بردم

اشک از روی زمستان

برچیدم و

طالع خود را دیدم...

 


پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦

 

چند تا جمله قشنگ :

می خواستم بخندم اما حیف که اشکهایم مثل من متظاهر نبودند.

زندگی مانند کودکیست که تا بخواب نرفته باید گهواره اش را تکان داد.

ما همه روزی از اینجا می رویم کاش این پرواز را باور کنیم.

کاش امتداد لحظه ها تکرار دوباره با تو بودن بود.


پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦

 

 

قانون او قانون توست

قانون خودخواهی لحظه هاست

قانون اندیشیدن به دورها

در عبور ستاره عشق

 قلب تو ان ایام

نتوانست ستاره را بگیرد

 یا می توانست !!! و

نخواست که بگیرد

خموشی و بی صدائی و تنهایی

تنها بهانه ای بیش نیست

قانون او همان عشق است

و عشق بهانه نمی شناسد

پس بیا رها کن خموشی را

تا شاید باز هم بشنوی

صدای عبور ستاره را

ان هنگام که از کنارت عبور می کند.....


شنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٥

 

 

و من از پی بيداد زمان

دنبال تو گشتم

تو که چشمانت به دنبال جاده

پی ديدار زمين

به فضا می نگريست

و من اهسته گذشتم

نپرد خواب هميشگی لحظه ها

و تو ارام پريدی از خواب

نرهيدی از دل

به فضا ، به همان لحظه زيبا سوگند

تو صميمانه در اغوش کشيدی

خيال روشنی روح سبزی را ....

 


چهارشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٥

 

بازم میشه نوشت......مگه نه!!!!


شنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٥

 

 

last night ,last message ,congratulate of Eid

i never forget how much was selfish ,how much was good

 i never forget how much was kind,how much was cruel

 i never forget how much was proud,how much was courteous

i never forget how much soon forgot evrything ,forgot realities

  i never forget how much soon forgot the sayings of heart,how much soon

...went ,how much soon didnt see the other

i never forget how much i miss ,how much tears will be for ...just i never

 forget how much it was divin,thanks GOD...thanks for evry beautiful

 feelingsthat u gifted me ...but now i m forced to say the last thing

farewell...last good bye 

 


پنجشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٥

 

 

بچه که بود خيلی دوست داشت با puzzle  بازی کنه ... ببينه اخر سر اونی که می

خواست شد يا نه...حالا که بزرگ شده با يه puzzle واقعی و سخت روبرو شده...

هر کاری می کنه نمی تونه اونو اونطور که می خواد مرتب کنه .....خسته

شده ..خيلی...اما از رو نمی ره....نمی دونم شايد بچه که بود فقط خودش بايد اونو

 درست می کرد..اما حالا تنهايی نميشه...ادمای ديگری هم نقش دارن.....اما چرا

 نقششونو خودخواهانه دارن اجرا می کنن..مگه صحنه فقط مال اوناست ...نقش

مقابل هم دارن!!!

اما چه فايده...راستی می دونستيد يکی از راههای موفقيت خودخواهی می تونه

 باشه..!!!!؟؟؟باور نمی کنيد..!!! يکم خوب ببينيد..!!!

 

 


دوشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٥

 

 

مرز بين دونستن و ندونستن نمی دونم چقدره.....

همونطور که نميدونم مرز بين دل و عقل چی هست و چقدره....

شايدم می دونم ...نمی دونم..........هر چی هست ....امواج اذيتم می کنه ...

ننوشتن هم برام سخت شده ..همونقدر که نوشتن روزی برام مسکن قوی بود...

يادم نمی ياد ...همه اون چيزای قشنگ ....يادم نمی ياد .همه اون چيزای تلخ...

اما يادم می ياد دلم می خواست تو حياط خونمون ياس باشه...

يادم می ياد دلم می خواست مثل يه اهن باشم...نشکستنی....

يادم می ياد دلم می خواست بهترين نقشو بازی کنم ...اونم برا کارگردان واقعی..

اينا چرا امشب يادم می ياد...

اهان!!!برا اينکه امشب نه اهنم نه شيشه ...

چرت و پرت می نويسم ..ننويسم بهتره...

 



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]